![]() |
![]() |
|
| به نام دوست که هرچه دارم از اوست |
|
دیدم نمی تونم ، یعنی چطور بگم ولی وقت ندارم اینجا و چندتا وب دست نویسی دیگه ام رو به روز کنم واسه همین تصمیم گرفتم همشو تخته کنم و به یه جا جدید اسباب کشی کنم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 12:32 توسط اد |
|
|
یه چیز رو نمی فهمم چرا این وب درب و داغون این همه بازدید داره و بقیه ی وبسایت هام کپک زده ؟
خدایی واسه چی میاین ؟ البته زیاد حدس زدنش مشکل نیست احتمالا یه سری تون بیکارین ... یه سری دیگه بی مغزین ... یه سری تون یه حرف گوشه دلتون عقده شده ... یه سری دیگه فوضولین ... یه سری هم عاشقین ... که البته این دسته ی آخر خودشون به دو دسته ی عاشقان حقیقی و عاشقان دورغین تقسیم شدن ... یه دسته هم به اونایی که فکر می کنن از من شکست عشقی خوردن و به همین دلیل به اندازه ی موهای سرشون از من متنفرن اختصاص داره یه سری هم هنوز منتظرن منه معتاده مفنگی ( شوخی کردم ) براشون نقد بنویسم اما شرمنده غیرتم تحلیل رفته چون می بینم کشوری ندارم ، پدر ملتمم که پوچ و خل و چل و دروغ گو از آب در اومد خدایا خودت به دادمون برس ... ترسم از اون روزیه که برادر برادر بکشه هموطن هموطن بکشه ترسم از اون روزیه که با نام تو و پیغمبرت دریای خون راه بندازن کمکمون کن |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 20:10 توسط اد |
|
|
زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و بر روي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.
مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه ميخواند. وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت. پيش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد. ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برميداشت، آن مرد هم همين کار را ميکرد. اينکار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نميخواست واکنشي نشان دهد. وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد : حالا ببينم اين مرد بيادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش ديگرش را خورد. اين ديگه خيلي پرروئي ميخواست! زن جوان حسابي عصباني شده بود. در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلياش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده! خيلي شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بيسکوئيتهايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 11:0 توسط اد |
|
|
زندگی ... یعنی چی .. چرا ما زندگی می کنیم ؟ کسی هست که بدونه ؟
زندگی ما هر روزش یه بازیه یه روز غم دوری و یه روز شوق وصال اما به کی ؟ به چی ؟ و به کجا گاهی هم چنان آدم رو غافل گیر می کنه که فرصت دوستت دارم گفتن رو از آدم می گیره کلمه ای که یه تجربه می شه برای آدم ... تا لحظه ی جدایی بگه : دوستت دارم ... داستان زندگی من ، درد ناکه پر از فراز و نشیبه پر از خنجر و خونه ... حتی از عزیز ترین کسی که داری از کجاش بگم ؟ کجا آغاز و کجا پایانش هیچکس نمی دونه اما من می گم از سرگذشته درد ناکم از درد هایی که کشیدم از اشک هایی که در حسرت نداشتنه قلبش ریختم و حالا که در کنارشم ... از روزی می ترسم که ازم جدا می شه جدایی یک قانونه ... قانونی محکم که بر پایه ی طبیعت بنا شده و شکستنش از دسته ناتوان من خارجه ای کاش کلامی از حرفامو می شنید ای کاش وقتی دست نوشته هامو می خوند اون دل سنگش به رحم می اومد و یه نگاهی به دل محتاج من می کرد ولی دیگه واسه این چیزا دیره راه ما جدا شده من یه آدمه دیگم ... و صد البته ... اون یه انسان دیگه اما از این خوشحالم که زیبایی کلامم همیشه در خاطرش باقی خواهد موند درسته بهش نگفتم دوستش دارم اما داشتم ... و اون خودش بهتر از من می دونست دوست دارم با زندگی خداحافظی کنم بعد از رفتنش دیگه امیدی نیست همه جا سرده خبری از آغوشه گرمش نیست حتی ... صدای دلنشینش که من نابینا رو به سمت رو شنایی هدایت می کرد دیگه نیست من دیگه تنهام تنهای تنها ... منتظر روز موعودم روزی که با لرزش صدای زیباش بهم وعده ی وصال رو داد من خیلی دوستش دارم .... خدایا ... تو می دونی ... تو می بینی ... و از ته دله درب و داغون من خبر داری درسته دم نمی زنم اما دلی دارم که از هر دله دیگه ای تو دنیا داغون تره خدایا .... بهش قول دادم ... ولی می دونم ، می دونی فرصتی ندارم وجود زیبا و پاکش رو به تو می سپارم مراقبش باش .... عاشقشم هرچی خوبیه تو دنیا ماله اون هرچی بدی .... و سختیه واسه من این عادلانه ست و منم از این سهمم راضیم کلام آخر : درسته نیستم در کنارش درسته شب ها نیستم در آغوشش اما می خوام تو در کنارش باشی چراکه تو عالم ترین قادره هستی ، هستی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 23:10 توسط اد |
|
|
خوابم نمی بره ... گفتم مزاحم شما بشم
یه مدت هست که کابوس زیاد می بینم نمی دونم چه مرگمه ... گرچه با این اوضاع از اینم بیشتر نباید از خودم انتظار داشته باشم بابام که سرطان داره ... مامانمم که داغونه همین روزاست که منم به جرمه اسکلاسیون بگیرن و ببرن زندان شرکت بابام به خاطر عدم رسیدگی به حساب هاش تو حالت معلقه انتشارات هم که با این اوضاع درشو تخته کردیم فعلا تو این کشور نمی شه سرمایه تو کتاب ریخت از کجا معلوم شاید همین فردا کودتا بشه یا شایدم انقلاب شه شایدم همین فردا یه بمب اتم اسی( اسرائیل) جون انداخت تو تهران ریشه ی ایران و ایرانی رو از این شهر زیبا کند اینطور نه انقلاب می شه و نیاز به ریختن خونه امثال نداست همه به قول ما یه باره می شن بعدشم گونی گونی ما رو می فرستن خط اول جبهه تا از ناموسمون دفاع کنیم یکی نیست بهشون بگه آخه ما اگر ناموس داشتیم که وضع مون این نبود امروز 6 آذره دیشب پامو از گچ در آوردم ... واسه 13 آذر کاملا آماده ام البته اینم بگم من جنبش سبزی نیستم ( به قول مریم سبزک ) اما خوب از این اوضاع که می خوان دانشگاه ها رو مجزا کنن خوشم نمیاد همین یه هفته پیش تو دانشگاه اصفهان یه عده اعتراض کرده بودن ... کتکشون زدن تو دانشگاه آزاد نجف آباد هم یه دخترو تا حد مرگ زده بودن تازه تمام شیشه های دانشگاه رو با صندلی خورد کردن اینا همه به کنار طرح جدید ضد همجنس بازی در دانشگاه ها جالبه قراره نه تنها دانشگاه ها جدا بشه تازه نوع جدید کافور داخل غذا ها ریخته می شه که یه وقت خدایی نکرده پسرا حوس شوهر نکنن دخترا هم زن نخوان دارن انقدر نسل جوون رو به عقب هل می دن که از عقب پرت شن تو کثافت و لجن به قول یکی از دوستام خوابیدن با یه نامرحم حرامه اما خوابیدن با همجنست گناه کبیره ست اسلام رو خراب کردن ایران رو به لجن کشیدن خدایا خودت کمکمون کن با آرزوی سربلندی میهن زیبایم خدانگهدار |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم آذر 1388ساعت 6:13 توسط اد |
|
|
چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید: چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟ چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟ اما افسوس که هیچ کس نبود ... همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ... آری با تو هستم ...! با تویی که از کنارم گذشتی... و حتی یک بار هم نپرسیدی، چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 11:29 توسط اد |
|
|
این واژه ی غریبی که هرگز لمسش نکردم و هنوز به دنبال گمشده ی خودم .. به در و دیوار می زنم دنباله یه نفرم .... که فقط و فقط حرف هامو گوش بده
یه نفر که صدامو بشنوه .... درکم کنه و دستامو بگیره و بلندم کنه بعد از اون ماجرا دیگه هیچی برای از دست دادن ندارم یاده زمانی می افتم که اینجا تک و تنها می نوشتم ... من و دوستای آنتی پاتری خودم اما هیچکس نیست که ببینه به چه روزی افتادم هیچکس دیگه منو نمی شناسه و شایدم اگر ببینمتم باورش نشه من ... منم !! یاده روزایی می افتم که تنها غم و غصه ام به روز کردن این وبلاگ بود ولی الان چی ؟؟؟ تازه فهمیدم زندگی کردن سخته انقدر داغونم که به عزیز ترین کسی که تو زندگیم هم هست رحم نمی کنم مرتب دله اونو هم می شکنم ... قاطی کردم .... هیچکسم نیست به معنای واقعی کمکم کنه .... ای خداااا تو به دادم برس لعنت به زندگی که همش عذابه و لعنت به من
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 2:41 توسط اد |
|
|
((به نقل از تواریخ هردوت ... کوروش از یونانی تباری پرسید : برای چه می جنگین ؟ یونانی تبار سرش را بالا گرفت و گفت ما برای شرف می جنگیم و تو برای ثروت ... کوروش در پاسخ وی گفت : هرکس برای چیزی که ندارد می جنگد !)) کوروش در آخرین نبرد خود به قصد سرکوب قوم ایرانیتبار سکا که با حمله به نواحی مرزی ایران به قتل و غارت میپرداختند. به سمت شمال شرقی کشور حرکت کرد میان مرز ایران و سرزمین سکاها رودخانهای بود که لشگریان کورش باید از آن عبور میکردند. هنگامی که کورش به این رودخانه رسید، تهمرییش ملکه سکاها به او پیغام داد که برای جنگ دو راه پیش رو دارد. یا از رودخانه عبور کند و در سرزمین سکاها به نبرد بپردازند و یا اجازه دهند که لشگریان سکا از رود عبور کرده و در خاک ایران به جنگ بپردازند. کورش این دو پیشنهاد را با سرداران خود در میان گذاشت. بیشتر سرداران ایرانی او، جنگ در خاک ایران را برگزیدند، اما کرزوس امپراتور سابق لیدیه که تا پایان عمر به عنوان یک مشاور به کورش وفادار ماند، جنگ در سرزمین سکاها را پیشنهاد کرد. استدالال او چنین بود که در صورت نبرد در خاک ایران، اگر لشگر کورش شکست بخورد تمامی سرزمین در خطر میافتد و اگر پیروز هم شود هیچ سرزمینی را فتح نکرده. در مقابل اگر در خاک سکاها به جنگ بپردازند، پیروزی ایرانیان با فتح این سرزمین همراه خواهد بود و شکست آنان نیز تنها یک شکست نظامی به شمار رفته و به سرزمین ایران آسیبی نمیرسد. کورش این استدلال را پذیرفت و از رودخانه عبور کرد. پیامد این نبرد کشته شدن کورش و شکست لشگریانش بود. پس از این شکست، لشگریان ایران با رهبری کمبوجیه، پسر ارشد کورش به ایران بازگشتند. طبق کتاب «کوروش در عهد عتیق و قرآن مجید» نوشته دکتر فریدون بدرهای و از انتشارات امیر کبیر، کوروش در این جنگ کشته نشده و حتی پس از این نیز با سکاها جنگیدهاست. منابع تاریخی معتبر در کتاب یادشده معرفی شدهاست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 13:31 توسط اد |
|
|
مهندس آیناز لطف عطا در مقاله ای که در سایت آرونادرج شده است ، به شرح خوصصیات و ویژگی های تنها ساختمان چرخان در جهان پرداخته است. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 11:41 توسط اد |
|
|
تنهایی را دوست دارم زیر در اوج تنهایی عظمت لحظه های بودنش را درک می کنم
غم و غصه را دوست دارم زیرا تنها آن زمان به یاد قلب زیبایش می افتم من او را دوست می دارم و زندگی من در زیبایی کلامش خلاصه شده و ای کاش هرگز جدایی در کار نبود اما افسوس که این عادت روزگارست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 18:2 توسط اد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 آبان 1388 |
|
RSS
|